تبليغاتX
دلتنگی های من


دلتنگی های من

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

من شکایتی ندارم که دلش دلواپسم نیست

دیگه اون نگاه گیراش، نگرون راه من نیست

من فقط دلم گرفته، که رفیق نیمه راهه

کاش دیگه تنها نذاره، اونی رو که دوست می داره

چراهای بی جوابی توی ذهنم ریشه کرده

چرا اون که عاشقم بود، منو تنها جا می ذاره؟

چرا دیگه مهربون نیست، چرا عاشق چشام نیست؟

چرا دلتنگی روزاش، نشِنیدن صدام نیست؟

چرا انقدر بی وفا شد، پس چرا ازم جدا شد؟

چرا بی ریاترین یار، یهویی اهل ریا شد؟

چرا خاطراتو پس زد، چرا دستامو رها کرد؟

چرا قلب عاشقم رو یهو پامال جفا کرد؟

اگه باز بخوام بپرسم چراها خیلی زیاده

آخه این درد دل من حد و اندازه نداره

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 12:2 توسط نازنین| |

 

ذهن خسته، چشم بسته، اخمِ رو ابرو نشسته

گره ی پیشونی من، گریه ی شبونه ی من

سادگی و بچگی رو یاد من می ندازه انگار

انگاری یه بچه ی ناز، ساده شد عاشق تو باز

تو چشات صداقتو دید

که دلش رو به تو بخشید

اما تو بدون رحمی کاخ رویاشو شکستی

توی دنیای دروغی، راستشو تو هم نگفتی

تو نگفتی که نگاهت همه انگاری دروغ بود

تو نگفتی که دل اون دروغی وصل دلت بود

تو نگفتی که چشاشو دوست نداری هیچ زمونی

تو نگفتی به دل اون هرگز عاشقش نبودی

تو به اون کبوتر عشق، چرا هیچی رو نگفتی؟

چرا عشقشو ندیدی؟ چرا بالشو شکستی؟

چرا وقتی بارون اشک می چکید از ناز چشماش

چرا نازی نکشیدی؟ چرا چشماتو تو بستی؟

آره تو تموم روزا

نه صدای ناله هاشو، نه غبار غصه هاشو

نه نگاه نگرونو، نه غروب بی نشونو

تو ندیدی، نشنیدی.

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 20:8 توسط نازنین| |

 

قاصدک را دیدم

یاد تو افتادم

یاد یک روز بهار

خوب به یادم مانده

عطر خوشبوی تنت

و سپیدی همان پیرهنت

دست من در دستت

غرق در شادی ها

هی بگو و هی بخند

فارغ از این غم ها

خوب در یادم هست

که تو آنروز چه حیران بودی !

حرفهایت همه شیوا و بلیغ

واژه هایت همه بکر و تازه

خنده هایت همه با حجب و حیا

گریه هایت همه پنهانی بود

قاصدک انگاری خبری آورده

آری آری، آری  از تو دارد پیغام

وه چه زیبا گوید

که تو می آیی زود

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 0:22 توسط نازنین| |

 

برای با تو بودنم این روزا فرصتم کمه

چیه ؟ چرا دلخور شدی عوض نداره که گِله

یادت میاد اون روزا رو که تو نداشتی حوصله

میومدم کنار تو تا کم بشه این فاصله

اشکای روی گونه هام، نگاه بی تفاوتت

خستگی همیشگی، کم بود وقت و فرصتت

وقتی می شستم پیش تو، می گفتی من مزاحمم

غمگین نشستی یه گوشه حالا که من دارم می رم

میون دوست داشتن تو انگاری سر در گم شدم

نمی دونم پیشت باشم یا اینکه تنهات بذارم

از روز اول که نگام به اون نگاهت گره خورد

گفتم که خیلی سخت می شه دل تو رو بدست آورد

اما حالا من می دونم که دل تو عاشقمه

می خوای بگی دوسم داری فقط غرور نمی ذاره

غرورو امروز پس بزن، اگه منو دوسم داری

تو لحظه ی خدافظی بگو که عاشقم بودی

اخماتو واکن نازنین نذار که تلخ شه لحظه مون

تو رو خدا همین یه بار قدر این لحظه رو بدون

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 21:33 توسط نازنین| |

 

مهربانم نبودنت را باور ندارم.

عطر حضورت هنوز به مشامم می رسد و

رنگ سبز بودنت را همیشه در نظر دارم.

صبوریت، مهربانیت و آرامشت هنوز با من است

دلتنگم از روزگار که مجال بیشتر با تو بودنم نداد

دلتنگم که اینبار نه به قامت که به تابوت از سفر برگشتی

چشم به راه آمدنت بودم اما نه اینگونه

سفر رفتن را دوست داشتی اما

اینبار رخت سفر آخرت بر تن کردی

در هر سفر چشم به راه آمدنت بودم اما

اما...

اشکهایم مجال نمی دهد، بغض راه گلویم را می بندد

وقتی می خواهم بگویم که

به سفری رفتی بی برگشت و

دیگر چشم انتظاریم بی معناست

دلتنگم،

دلتنگ نبودنت،

دلتنگ ندیدنت،

 دلتنگ مهربانی صدایت و

دلتنگ سبزی حضورت.

همیشه در یادم سبز می مانی

ای از تبار سبز پوشان

ای مهربان مادربزرگ از سلاله ی پاکان.

 پ.ن: این نوشته تقدیم به مادربزرگی که دو روزه از جمع ما رفته برای همیشه. خدایش بیامرزاد.

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:49 توسط نازنین| |


Design By : Night Skin